|
داستان کوتاه و روز نوشت
|
|
|
|
||||
|
خواهرمان را هم به خوبی و خوشی به خانه بخت فرستادیم.مادرم گریه کرد.پدرم هیچی نگفت.داداشتم با برادر داماد درگیری لفظی پیدا کرد و من هم انعام گرفتم.در کل تجربه خوبی بود .آنقدر گفتن ایشاالله عروسی تو که من فکر کردم تا از خونه عروس برگردیم پاشنه خونه از جا کنده شده باشه ولی هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. 2 خسرو شکیبایی هم رفت.من عاشق صداش بودم.قیافه اش هم تریپ بود .حیف.قرار بود یه روز برم ببینمش .آرزو به دل موندم طفلی من.خدا رحمتش کنه.کاش عوض اون آمیتا باچان میمرد .یه کم شباهت دارن به هم .(البته هیچ ربطی نداشت به موضوع!!!)
+
نوشته شده در سی ام تیر 1387ساعت 23:35 توسط سکینه عبدالهی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
1 کم کم دارم دپرس می شم که چرا نمی تونم چیزی بنویسم .تصمیم گرفتم از اتفاقاتی که در این 2 ماه افتاده بنویسم تا شاید فرجی بشه.از اتفاقات بد (از قبیل فوت نزدیک به 10 نفر از نزدیکانمان در تصادف و ...) فاکتور میگیرم .هر چند میدونم مرگ چیزی جز وصال به معبود نیست ولی انسان موجودیه که خیلی زود عادت میکنه و خیلی سخت فراموش میکنه و غیره 2 سه شنبه امتحان عملی طراحی الگوریتم دارم.تقریبا هیچی بلد نیستم .نمیدونم چرا .شاید چون فکر و ذکرم چیزی دیگری بوده آن زمان .البته اگر بخواهم ،می توانم به طرز شگفت انگیزی دلایل موجهی بیاورم که بتواند همه را اقناع کند ولی خودم را نه.چون بالاخره من خودم میدونم چه خاله سوخته ای هستم. 3 هفته پیش کابوس شیوه ارائه را هم به خوبی و خوشی گذراندم .تا روز قبلش خیلی استرس داشتم ولی روز آخر یکی از برادران که خواست نامش فاش نشه وقتی حال زار منو دید گفت که اصلا نگران نباش الان یک اصل مهم بهت میگم که بعد از اینکه اونو فهمیدی جلو هر کسی که بخوای میتونی سخنرانی کنی ،و اشاره کرد که خودش از این فن استفاده کرده .گفت موقع رفتن پای سن فکر کن اونایی که پایین نشستن همشون یا گاو هستند یا گوسفند .کلی شوکه شدیم با رفقا .گفتیم یعنی چی آقا .یعنی هفته پیش شما با این خیال رفتین و ارائه دادین؟!!گفت نه خوب .از شماها فاکتور گرفتم .خلاصه ولش کردیم ولی سعی کردیم از این به بعد وقتی ایشون صحبت میکنن پراکنده بشیم.(البته من هیچوقت از اون اصل استفاده نمیکنم ها چون خنده ام میگیره!!!) 4 جمعه جهت کسب نمره عملی تربیت بدنی با خواجه و سایر طلبه ها رفتیم عینالی .خیلی خوش گذشت .البته خیلی هم خسته شدیم الان .از چشمام گرفته تا نوک انگشتای پام درد میکنن.به امامزاده که رسیدیم گفتن اگه مایلین بریم (کهلیه بولاغی).من تا بحال نرفته بودم .از مسیرهای صعب العبور و خشک و بی آب وعلف گذشتیم و به یک دره رسیدیم .(من به شخصه طی راه چند بار سراب دیدم )قبل از ما چند نفری کوهنورد باحال آنجا را قصب کرده بودند و یک دود و دم ودم و دستگاهی راه انداخته بودند که بیا و ببین. قابل ذکر است که یک گودی بود که یک لوله آهنی شبیه شیر سماور درش بود که بهش چشمه میگفتند .یکی از برادران که مسئول آب رسانی بود .بغل چشمه چهار زانو نشسته بود و از تک تک طلبه ها بطری یک لیتریشان را میگرفت و خم میشد و سرش رو توی گودی میکرد ، بعد از یک ساعت که سرش رو بر می گردوند میدیدی نصف بطری پر شده و بلافاصله میگفت نوبه(نوبت).(الهی خیر از جوونیش ببینه). 5 ترکیه هم نتونست فینالیست بشه و داغ یک شیرینی رو روی دلمون کاشت.(الله نه دییم ائلسین بو آلمانیلاری) 6 این هم ترانه ورد زبان من در این برهه زمانی: باس کازا آشکیم باس کازا کیم توتار سنی باس کازا یولار سنین هئچ دورما هادی گووتور بنی بوردان
+
نوشته شده در پانزدهم تیر 1387ساعت 20:50 توسط سکینه عبدالهی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در نوزدهم خرداد 1387ساعت 22:19 توسط سکینه عبدالهی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چند روز پیش که استاد شیوه ارائه مطالب علمی داشت موضوعات تعیین شده بچه ها را می پرسید من در یک اقدام بسیار بلوف آمیز گفتم که استاد من میخوام در مورد کاربرد سنسورها در ربات های مسیر یاب و ... یک مقاله ارائه کنم .استاد هم گفت که اون که خیلی کلیشه ایه، یه چیز دیگه انتخاب کن یه چی مثلا رباتهای پرستار و اینا.منم خواستم برگردیم سر بحث سنسور،گفتم استاد اونکه خیلی وسیعه تو 15 دقیقه که نمیشه ، میخوایین در مورد کاربرد سنسورها در ربات انسان نما بنویسم .اونم گفت حالا که خیلی به ربات انسان نما علاقه مندی ،بیا و در مورد سنسورهای تشخیص حس لامسه بنویس .هم جدیده و هم به درد بخور خودم هم کمکت میکنم . منم خواستم کم نیارم گفتم باشه . الان میبینم که اون ساعت منو جو کلاس گرفته بود ، بدنم گرم بود هیچی نمی فهمیدم ولی الان میفهمم که چه غلط بزررگی کردم .هر چند میدونم اگه در این مورد تحقیق کنم میشم یک دانشجو به معنی واقعی .مخصوصا که در بهترین حالت منابع به زبان انگلیسیه و در بدترین حالت به زبان ژاپنی و ...
+
نوشته شده در بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:39 توسط سکینه عبدالهی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
منتظر بودم چراغ سبز شود که جلو آمد سلام کرد .باشگاه رفته بود این را از اندازه بازویش فهمیدم .موهایش روغنی و به سمت بالا زده بود .زیر لبی جوابش را دادم . از خط کشی گذشتم او هم به دنبال من .پیاده رو به طرز سر سام آوری شلوغ بود .اریب شدم و از میان مردهای قوی هیکل که دلال دلار بودند رد شدم .گمش کرده بودم .زیر دستی ام را روی صندوق صدقه ای گذاشتم و از جیبم یک سکه پیدا کردم و نگاهی به دور و بر انداختم .داشت می دوید و با دستش دهانش را پاک میکرد .چند قدمی نمانده بود که راهی شدم .به طرز بچگانه ای دستی به سرو رویش کشید و مودب به راه افتاد .گفت آخیش خنک شدم .خاکشیرش پر از آت و آشغال بود ولی خوب خنک بود چسبید .خواستم صداتون کنم یک لیوان هم شما رو مهمون کنم فکر کردم دوست نداشته باشین اینجا کنار خیابون... .لبهایش را به هم فشار داد و گفت آخه معمولا دخترها این کارو بی کلاسی میدونن حتی اگه آب هم بخورن ترجیح میدن برن کافی شاپ درس حسابی و خندید . چند لحظه ای ایستادم و نگاهی به سر تا پایش انداختم ولی هیچ حرفی پیدا نکردم که به او بگویم .با سرش به زیر دستی اشاره کرد و گفت بچه همین خوابگاهین ؟رشته تون چیه ؟موقع حرف زدن دستانش را تکان میداد و به مغازه ها اشاره میکرد .طوریکه که از دور میدیدی فکر میکردی دارد در مورد کسب و کار و قیمت حرف میزند .تند تند و با صدای بلند گفتم نه خیر من درسمو تموم کردم آقا پسر .اخم کرد و گفت ببین خانومی دیگه قرار نشد بهم دروغ بگی .بیا و از اول روراس باشیم .داد زدم و گفتم من با تو هیچ قول و قراری نذاشتم عجب پرورویی شما .ولم کنین . مغازه دارهای جوان و بیکار پا روی پا انداخته و ما را دید میزدند . یکی شان گفت :هی داداش هوای مارم داشته باش . گفتم ببین آقا من اینجا آبرو دارم لطفا مزاحم نشین . بی هیچ صحبتی با فاصله یک وجب راه میرفتیم .چند بار خواست نزدیک شود من کنار کشیدم .به سینما که رسیدیم .گفت شما این فیلم رو دیدین.به پوستر سر در سینما اشاره کرد .یک مرد و زن زیبا پشت به به هم تکیه داده بودند و لبخند میزدند .یک سگ کوچک پشمالو هم جلوی آنها ایستاده بود و نگاه میکرد . 2 تا بلیط گرفت و اسکناسی توی دست متصدی گذاشت .با هم خوش و بشی کردند و راه افتاد .من هم به دنبالش .من منتظر مرد متصدی بودم که با چراغ دستی اش جلو بیفتد و برایمان صندلی پیدا کند ولی از جایش تکان نخورد و چند لحظه ای بر اندازم کرد و بعد به دفتر بزرگ روی میز خیره شد .
پی نوشت: چشم سر مست ترا عین بلا میبینم لیکن ابروی تو چیزیست که بالای بلاست
+
نوشته شده در پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:57 توسط سکینه عبدالهی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
1-اینروزها آنقدر در خوشی غوطه ورم که میترسم غرق شوم.چقدر سخت است انسان خوشحالیش را پنهان کند .خطر ترکیدن بسیار است .شیر را باز کنید . 2-به احتمال 70% adsl بخرم . 3- اولین روز درس را ریاضی خواندیم .دیر رسیده بودم .به همکلاسیهامان نگاه هم نکردم .ااز استادمان خوشم آمد ولی حیف که هیچ وقت از ریاضی خوشم نیامد .ولی تصمیم دارم از همین امروزها شروع کنم بخوانمش.گفتند یک هفته بعد بیایید.فکر کنم به ده دوازده نفر شماره دادم و شماره گرفتم که بعدها همدیگر را دوست بداریم و به درد هم بخوریم ، علیه استاد توطئه کنیم و گاهی جزوه رد و بدل کنیم و.... 4- تصمیم دارم کلاس خطاطی بروم .خسته شدم از بس نوشتم خجالت میکشم خطم خراب است میخواهم تعمیرش کنم . 5- پرده را برداریم بگذاریم که احساس هوایی بخورد بگذاریم که تنهایی آواز بخواند چیز بنویسد به خیابان برود
+
نوشته شده در چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:26 توسط سکینه عبدالهی
|
|||||
|
|||||